عشق آمد این دهانم را گرفت که گذر از شعر و بر شعرا برآ
183
ای دل رفته ز جا بازمیا به فنا ساز و در این ساز میا
روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز میا
اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا
آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوی آغاز میا
تا فسرده نشوی همچو جماد هم در آن آتش بگداز میا
بشنو آواز روان ها ز عدم چو عدم هیچ به آواز میا
راز کآواز دهد راز نماند مده آواز تو ای راز میا
184
من رسیدم به لب جوی وفا دیدم آن جا صنمی روح فزا
سپه او همه خورشیدپرست همچو خورشید همه بی سر و پا
بشنو از آیت قرآن مجید گر تو باور نکنی قول مرا
قد وجدت امراه تملکهم اوتیت من کل شی ء و لها
چونک خورشید نمودی رخ خود سجده دادیش چو سایه همه را
من چو هدهد بپریدم به هوا تا رسیدم به در شهر سبا
185
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا هر ذره خاک ما را آورد در علالا
سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
اشکوفه ها شکفته وز چشم بد نهفته غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
ابرت نبات بارد جورت حیات آرد درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
ای عشق با توستم وز باده تو مستم وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی
ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد سروت اگر بخوانم آن راستست الا
سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد جز اصل اصل جان ها اصلی ندارد اصلا
خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا
گویند جمله یاران باطل شدند و مردند باطل نگردد آن کو بر حق کند تولا
این خنده های خلقان برقیست دم بریده جز خنده ای که باشد در جان ز رب اعلا
آب حیات حقست وان کو گریخت در حق هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا
186
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را تا چشم ها گشاید ز اشکوفه بوستان را
آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را
اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را
بر پرده های دنیا بسیار رقص کردیم چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را
جان ها چو می برقصد با کندهای قالب خاصه چو بسکلاند این کنده گران را
پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان در ظلمت رحم ها از بهر شکر جان را
پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را
این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را
چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را
برچسب:
نویسنده: mehrnosh
تاريخ: سه
شنبه
31 ارديبهشت
1392 ساعت: 23:11